آخرین شب
پسرکم خاطره آخرین شب را توی برگه نوشته بودم که امروز برات توی وبلاگ می نویسم امیرمحمد عزیزم حالا که دارم می نویسم ساعت 12:43دقیقه است این آخرین شب ای است که تو دلم هستی قربونت برم داری آخرین تکونات را میخوری امروز وقتی پیش خانم دکتر رفتم گفت باید بستری بشی همین امشب ولی دلم میخواست یک شب دیگه درونم باشی امیر محمد خیلی زود گدشت این 9 ماه حس عجیبی برای فردا دارم مادر عزیزکم همیشه آغوشم برایت باز است پسرکم هر جا زندگی کم آوردی بیا توی آغوشم امیر محمد بهت قول می دهم مثل این 9 ماه ازت مواظبت میکنم پسرم یه ترسی تو دلم هست برای زایمان ولی همش می گم به خدا تو کل میکنم عزیزم دارم واسه فردا آماده میشم امشب با بابا رفتیم شام بیرون و به اجبا...
مانیاد عزیز به دنیا آمد
پسر قشنگم مانیاد عزیز در تاریخ 94/05/08 دیده به جهان گشود کل دوران بارداری را من و الهام جون با هم سپری کردی و بیشتر سختی های بار داری را با هم شریک بودیم آرزو میکنم شما هم برای هم دوستای خوبی باشید مانیاد عزیزم تولدت مبارک ...
چکاپ دوازدهم و خستگی مامانت
93/05/08 بود که با علی جون مثل همیشه رفتیم مطب چکاپ های لازم انجام شد و بعد با علی جون رفتیم پیش خانم دکتر و علی جون از استرس ادامه بارداری گفت که مبدا برای بچه خطر داشته باشه ولی خانم دکتر متقاعدمون کرد که مشکلی پیش نمیاد من اینبار گفتم پسرم خیلی کم تکون میخوره که خانم دکتر دستور نوار قلب داد گفت برو یه چیز شیرین بخور و بیا بابا رفتیم یک دونه شیر خرما خوردیم و یک دونه ویفر کاکائو بعد 10دقیقه رفتم داخل خوابیدم روی تخت که دور شکمم را بستند بهم گفتند هر موقع تکون خورد یک دکمه را فشار بدم که شما اول اصلا تکون نمی خوردی و من کلی نگران تو دلم همش میگفتم امیر محمد عزیزم پاشو مامان خانم کریمی که ماما خانم دکتر است دو طرف شکمم را گرفت وتکون ...
چکاپ یازدهم
93/05/17 عزیز مامان هفته قبل خیلی ناراحت بودم که نکنه زود بیای وکمتر تو دلم باشی ولی خدا را شکر یک هفته دیگه هم تو دلم موندی مثل همیشه تا رسیدم نوبتم بود آخه تو ماه آخر منشی هم هوات را داره برای اینکه میدونه که باید با گل و شیرینی بیای سراغش چکاپ رفتم صدای قلبت را شنیدم فشار خوب و وزن بر خلاف انتظار 1 کیلو کم شده بود آخه من فکر می کردم که میخوام زایمان کنم و کلی بستنی و کباب برا وزن گرفتن شما خورده بودم فعلا وزنم 79 است مامانت انقدر که به هیکلش اهمیت میده دنبال چیز دیگه ای نیست وبیشترن وزنی که قبل بارداری داشتم 64بود که می گفتم خیلی چاق شدم و حالا وایییییی خدا کنه زود برگرد خلاصه شاید تو مطب 5 دقیقه هم نبودم ونوبت گذاشته شد ...
سیسمونی
اسم گل پسرم
عزیز دل مامان خیلی سخت بود انتخاب اسمت آخه با اون همه اتفاق پیش خدا نذر کرده بودیم که تورا بهمون بده اسم ائمه بزاریم یه نفر هم که ما خیلی قبولش داریم بهمون گفته بود اگه این طوری اسم بزارید تا آخر عمرش بیمه میشه و باعث خیر برکت در زندگیش میشه آرزو میکنم که برات همین طور باشه خلاصه بعد از کلی فکر کردن با کمک دوستم الهام جون اسم شما انتخاب شد اسم گل پسر ما امیر محمد مبارکت باشه گل پسرم ...
چکاپ دهم
1394/05/17 روز رفتم برای سونوخیلی دلم میخواست ببینمت ولی اینبار هم نشد و مانیتور کاملا به طرف دکتر بود دکتر بهم گفت احتمال زایمان داری درد نداری من گفتم اصلا چیزی احساس نمیکنم خیلی نارحت شدم بلافاصله بعد از سونو با فرزانه جون تماس گرفتم و گفتم سونو بهم گفته احتمال زایمان هست فرزانه جون گفت حداقل 1 هفته استراحت کن کلی دل نگرون بودم تا فردا اون روز با بابا رفتیم به طرف مطب به خانم دکتر گفتم خیلی ناراحتم آخه من 36 هفته و 5 روزم که دکتر گفت مشکلی نداره بچت رسیده است وزنش هم خوب بعد معاینه بهم گفت 1سانت دهانه رحمت باز شده ولی بهم گفت ورزش و پیاده رویت را ادامه بده ولی من این هفته را استراحت کردم وای من کلی کار...
9ماه گذشت
پسر قشنگم دلم میخواد حسم رادر مورد این 9ماه بنویسم با همه سختی ها چقدر زود گذشت وقتی به مشکلاتش فکر میکنم به اون اتفاقات بد به اون شب نحس که بهم گفتند تو دیگه نیستی به اون دردهایی که دکتر بهم می گفت اینها علامت سقط به اون شب بیداری ها و... انگار همش یک خاطره شیرین شد و تنها معجزه بزرگ را بهم نشون داد یادم توی اولین پست نوشتم خدایا می خوام مادر بشم تا به تونزدیک بشم چه جالب خدا به حرفم گوش داد وجود خدا را تو این 9 ماه بیش از همیشه کنارم حس کردم تویک معجزه بودی از طرف خدا توی دلم انگار همیشه یکی کنارم بود و مواظب ما بود قبل از بارداری شاید من به مناسبت خاص قران میخوندم ولی تو این دوران حداقل 4 بار قرآن را ختم کردم دعاها...





